در افسانه ها آمده است در روزگاران قدیم پسر بزرگتر یکی از پادشاهان چین، که از توطئه مخفیانه پدر جهت کشته شدن خود، مطلع شده و جان سالم به در برده بود، پس از بازگشت به کاخ در حالی که پدر، وانمود میکرد از بازگشت او خوشحال است و به پاس شجاعتش به او مقام فرماندهی اعطا کرده بود، در دل سرشار از کینه و نفرت بود و در سر نقشه انتقام و قتل پدر را میکشید. شرایط به گونه ای نبود که بتوان پدر را به آسانی حذف کرد چرا که طرفداران و مدافعان زیادی داشت. بنابر این لازم بود افرادی را انتخاب کند که اگر روزی به آنها دستور کشتن پدر خود را داد در این کار تردید نکنند.
برای گلچین کردن اینگونه افراد یک تیر مخصوص ساخت که نوکش طوری تراشیده شده بود که وقتی پرتاب میشد صدایی شبیه سوت ایجاد میکرد. او در تمرینات از این تیر استفاده میکرد و به افراد منتخب خود گفته بود هرکجا صدای سوت تیر من را شنیدید، تیر خودتان را دقیقا به همان سمت پرتاب کنید. ابتدا چند حیوان را به عنوان هدف انتخاب کرد، و همه افراد صدای سوت رو دنبال میکردند و دقیقا به همان هدف میزدند. مرحله بعد اسب خود را هدف گرفت و اینبار چندنفر از افراد او تردید کردند. چرا که به نظرشان رسید این درست نیست که کسی اسب فرمانده خود را بزند. آن چندنفری که تردید کرده بودند همانجا کنار گذاشته شدند. در مرحله بعد او اسب پدرش را هدف گرفت. اینبار هم چندنفر تردید کردند، و بلافاصله کنار گذاشته شدند. در مرحله بعد همسر خود را هدف گرفت. این بار اما هدف چیزی بود که بسیاری از افراد او نمیتوانستند آن را بزنند. چه کسی حاضر میشد همسر فرمانده خود را بکشد؟ این بار نیز تردید کنندهها کنار گذاشته شدند. در نهایت تعداد انگشت شماری باقی ماندند. حالا پسر اطمینان داشت افراد باقیمانده به طور قطع هر هدفی را که مد نظر اوست خواهند زد و با خیال راحت دستور تیراندازی به پدر را به آنها داد و آنها نیز بی درنگ انجام دادند...
***
در فرم استخدام تشکیلات اوباشسالار نمیپرسند «آیا حاضرید به نوجوان شانزده ساله که در وسط تظاهرات در حال فرار کردن است از پشت شلیک کنید؟». اوباش را با تردیدهایشان فیلتر میکنند. کسی که در کشتن سگ ولگرد تردید میکند را همان اول کار کنار میگذارند. در مرحله بعد کسی که در فحاشی به خانواده مردم تردید می کند کنار خواهد رفت و یک پرده جلوتر، کسی که در دراز کردن دست بر روی دختران و زنان و کهنسالان تردید دارد، حذف خواهد شد. مرحله بعدتر شامل حذف کسانی ست که در تجاوز به زندانیان تردید میکنند و همینطور کسانی که از شکنجه دادن افراد بی گناه اکراه دارند... و نهایتا، کسانی که باقی میمانند، از پشت به نوجوان شانزده ساله هم شلیک خواهند کرد.
هرکسی، در هر کجای جهان، رو در روی مردم کشور خود ایستاده، به طور تصادفی در آنجا قرار نگرفته است. همه بدون استثناء از فیلتر عبور کردهاند اما نه از فیلترهای اداری. بلکه از فیلتر تیرهایی که سوت میکشند...
در سال ۱۹۴۰ با یک کشیش فرار کردم. اندکی پس از فرار در دهکده ای از ایالت دروم دوباره یکدیگر را دیدیم. او حالا کشیش آنجا بود. مانند همه کسانی که یکدیگر را باز مییابند، ساعتهای دراز در بوی شبانگاهی دهکده، با یکدیگر صحبت میکردیم:
_ چند وقت است که به اعتراف گوش میکنید؟
_ ده پانزده سال...
_ اعتراف آدمها چه چیز در مورد آنها به شما یاد داده است؟
_ راستش را بخواهید، اعتراف هیچ چیز یاد نمیدهد، چون وقتی که به اعتراف گوش میدهید، آدم دیگری میشوید. آخر بخشایش الهی در میان شماست ولی با وجود این اولا آدمها از آنچه ما تصور میکنیم بدبختترند... ثانیا...
دستهای هیزم شکنانهاش را در شب پر ستاره بالا برد و ادامه داد:
_ ثانیا، جان کلام اینجاست که آدم بزرگ وجود ندارد...
ما سه نفر مامور شدیم تا پروژکتور محوطه بزرگ یک برج مسکونی را درست کنیم. من به همراه یکی از پسرعموهایم که سالهاست ندیدمش و یکی از دوستانی که همیشه به دست و پا چلفتی بودن معروف بوده. اینکه ما سه نفر در این مقطع چه ارتباطی با پروژکتورهای یک برج مسکونی داشتیم در حالی که هیچکدام از ما هم تخصصی در زمینه برق نداشته و ندارد، از آن دست اتفاقاتی ست که تنها در دنیای خیال و خواب به وقوع میپیوندد.
یک میله با ارتفاع زیاد که در بالای آن و در هر سمت یک پروژکتور بسیار خاص و پرنور به شکل هندوانه قرار داشت و گویا سالها بود که پروژکتور سمت راست میله خاموش مانده بود تا یک طرف محوطه بزرگ برج مسکونی کم نور مانده باشد. اهالی برج میگفتند این نوع لامپ یا پروژکتور سالهاست وارد کشور نمیشود (... و تحریم ها، در خواب هم با ما هستند) و به همین دلیل هرگز جایگزینی برای آن پیدا نشده. گویا دوست دست و پا چلفتی من مدعی شده بود که توان درست کردن پروژکتور سمت راست را دارد و ما سه نفر به همین دلیل، آنجا و از طریق بالکن یکی از ساکنان، در آن ارتفاع قرار گرفته بودیم. در حالی که من و پسرعمویم آن بالا مدام به دوست دست و پا چلفتی مان طعنه میزدیم که از پس این کار برنخواهد امد، ساکنان مجتمع پرجمعیت، آن پایین و در محوطه، ملتمسانه نظاره گر تلاش ما برای تعمیر و راه اندازی پروژکتور سمت راست بودند.
بعد از تلاش های بسیار و در حالی که خسته و ناتوان و ناامید شده بودیم، ناگهان در آخرین لحظات به شکل معجزه آسایی پروژکتور سمت راست با تلاش دوستمان روشن شد و بعد از سالها سمت دیگر محوطه برج مسکونی هم روشن شد. ساکنان برج مشغول جیغ کشیدن، دست زدن و خوشحالی بودند و گاهی با تکان دادن دست، تشکر خود را ابراز میکردند. من و پسرعمو در حالی که ناباورانه به دوست دست و پاچلفتی مان نگاه میکردیم، از اینکه پیش از درست شدن پروژکتور تا این اندازه او را دست انداخته بودیم، خجالت زده بودیم. در یک لحظه دوست ما که حالا قهرمان آن برج مسکونی بود، جهت پاسخ دادن به ابراز احساسات ساکنان برج مشغول تکان دادن دست برای آنها شد، اما از آنجا که دچار شور و هیجان بالایی بود ناگهان در حین ابراز احساسات دستانش به پروژکتور سمت چپ برخورد کرد و شدت این برخورد به قدری زیاد بود که پروژکتور سمت چپ از جا کنده شد، به پایین افتاد و در میان جمعیتی که خود را کنار میکشیدند، شکست...
سکوت مرگباری بر محوطه حاکم شد و این سکوت تنها زمانی شکسته شد که من با تصور این موقعیت که پس از سالها سمت راست محوطه روشن شد و بلافاصله سمت چپ به خاموشی رفت با صدای بلند قهقهه زدم... پشت سر من پسر عمو و بعد از آن صدای قهقهه تمامی اهالی مجتمع، در حالی که دوست دست و پا چلفتی مان مبهوت مانده بود...
به شکل عجیبی از صدای خنده بلند خودم از خواب پریدم و برای دقایقی طولانی در رختخواب به شکل عجیبی بی وقفه میخندیدم... این اولین بار نبود که در خواب دچار چنین حالتی می شدم. این اتفاق هر چندین هفته یا هرچند ماه یکبار در خوابهای من تکرار میشود. گاهی یک دیالوگ، گاهی یک اتفاق و گاهی یک موقعیت خاص در خواب، چنین حالتی را رقم میزند که پس از پریدن از خواب با صدای قهقهه های بلند، برای دقایق طولانی در رختخواب به خنده ادامه میدهم و دوباره میخوابم و عجیب که فردای آن روز، پس از بیداری، وقتی به آن دیالوگ یا اتفاق فکر میکنم از اینکه ابدا تا آن اندازه خنده دار نبوده تعجب میکنم.
...اما با اینحال این اتفاق را بی نهایت دوست دارم و همیشه برایم در حکم معجزات خواب بوده. شاید سالهای سال از آخرین بار که در جریان زندگی از اتفاقی خاص یا یک دیالوگ بی نظیر از ته دل قهقهه سر دادم گذشته باشد، پس طبیعی ست از اینکه در چند سال اخیر هر از گاه در نیمه های شب، دنیای خواب چنین موقعیت کم نظیری را برایم فراهم میکند، راضی باشم. اما... سوالی که برای آن جوابی ندارم این است که چرا اگر همان اتفاق، همان دیالوگ یا همان موقعیت در دنیای واقعی و در جریان زندگی بوقوع بپیوندد، نهایتا با یک لبخند یا خنده کوتاه از آن عبور میکنم اما عکس العمل من در دنیای خوابها و تا دقایقی پس از پریدن از خواب تا آن اندازه متفاوت و افراطی است؟
_ مادرم، عفیف و زیبا بود. پدرم او را آسان به دست نیاورده بود. عشق آن دو تقریبا با زندگی شان آغاز شده بود.از سن هشت، نه سالگی همه شبها با هم در ((تری)) گردش میکردند. در ده سالگی دیگر نمیتوانستند از هم جدا شوند. همدلی و سازگاری روحی، احساسی را که بر اثر عادت در آنان پدید آمده بود، استوارتر کرد. پدرم پس از تولد یگانه برادرم، به قسطنطنیه فراخوانده شد و با عنوان ساعت ساز در باب عالی به کار پرداخت. در غیاب او، زیبایی، ذوق و هوش و هنرهای مادرم ستایش مردان بسیاری را برانگیخت. ازجمله کسانی که بیش از همه در برابر او شیفتگی نشان میداد، آقای دولاکلوزور، وزیر مختار فرانسه بود. اما آنچه مادرم را به مقاومت در برابر او وامیداشت، بیش از تقوا وعفاف، عشق صمیمانهای بود که به پدرم داشت. او با اصرار از پدر خواست که برگردد، او هم همه چیز را ترک گفت و برگشت.
_ اینچنین بودند کسانی که به من زندگی بخشیدند. از همه موهبت هایی که خداوند به آنان ارزانی داشته بود، تنها چیزی که برایم به ارث گذاشتند دلی حساس بود. این دل حساس مایه خوشبختی آنها شده بود و حال آنکه در زندگی من، سرچشمه همه سیهروزیهایم گردید.
_ آن مرد نشانم داد که شیفتگی و شوری که در برابر فضائل والای اخلاقی احساس میکنیم، در جامعه رواجی ندارد. چیزی به من گفت که اغلب از آن یاد میکنم. اینکه اگر انسان میتوانست مکنونات قلبی ضمیر دیگران را بخواند، میدید مردمی که میخواهند فرود بیایند، از مردمی که میخواهند بالا بروند بیشترند.
_ هیچ چیز بیش از اینکه عده ای در اتاقی دربسته روبروی هم بنشینند و تنها کارشان این باشد که مدام پرگویی کنند ذهن را محدود نمیکند و موجب پیدایش مسائل پیش پا افتاده، خبرچینی، بدخواهی برای دیگران، مردم آزاری و دروغ نمیشود. وقتی که همه سرگرمند، تنها در صورتی لب به سخن باز میکنند که حرفی برای گفتن داشته باشند اما زمانی که هیچ کاری نمیکنند، حتما باید یکریز حرف بزنند و این از همه مزاحمتها ناجورتر و خطرناکتر است. من حتی به خود اجازه میدهم از این هم فراتر روم و تاکید کنم که برای ایجاد فضایی مطلوب در یک جمع، نه تنها هرکس باید به کاری بپردازد، بلکه باید به کاری بپردازد که نیازمند اندکی دقت باشد. بدین ترتیب مشغولیت هرکس به اندازه ای است که بتواند فاصله های بین سکوت را پر کند. اگر به میان اشراف و اعیان بازگردم، همیشه بازیچه ای در جیب خواهم داشت و سراسر روز را به بازی با آن خواهم گذراند تا بتوانم زمانی که حرفی برای گفتن ندارم، از گفتار شانه خالی کنم.
_ در خلال آشوبهای جمهوریت، آن پدر و پسر خوش مشرب که دوستان من بودند، یکی به حزب بورژوازی و دیگری به حزب صاحب منصبان پیوست. هنگامی که در سال ۱۷۳۷ مردم اسلحه به دست گرفتند، من که در ژنو بودم پدر و پسر را دیدم که هر دو از یک خانه، مسلح بیرون آمدند تا یکیشان به شهرداری برود و دیگری به قرارگاه خود، با این اطمینان که دو ساعت بعد همدیگر را خواهند دید و با این خطر که ممکن است در خلال این دو ساعت سر یکدیگر را از بدن جدا کنند!... این منظره وحشتناک چنان تاثیر عمیقی در من به جای گذاشت که سوگند یاد کردم هرگز در هیچ جنگ داخلی شرکت نجویم و اگر روزی حقوق شهروندی خود را بازیافتم، هرگز از آزادی شخص خود یا از آزادی عقیده خود با اسلحه دفاع نکنم.
_ همین که شیرینی کوچک محبوبم را میخریدم، به اتاقم میرفتم، در را به روی خود میبستم، بطری را از ته گنجه بیرون میآوردم و نمیدانید که تک و تنها از نوشیدن شراب همراه با خواندن چند صفحه کتاب چه لذتی میبردم. زیرا وقتی که از داشتن خلوتی دو به دو محرومم، همیشه هوسم را از راه خواندن همراه با خوردن ارضا میکنم. این کار کمبودی را که از نداشتن مصاحب احساس میکنم، جبران میکند.
_ گاه میگویند: شمشیر غلاف خود را میفرساید. این زبان حال من است. عشقها و شورهایم به من زندگی بخشیدند و عشقها و شورهایم مرا کشتند.
_ سرانجام وضعیتی خیالی که توانسته بودم خود را در آن قرار دهم، وضعیت واقعی را که بسیار مایه ناخشنودیام بود از یادم برد. این عشق به چیزهای خیالی و استعدادی که در پرداختن بدانها داشتم، کار را به آنجا کشید که مرا به هرچه در پیرامونم بود بیعلاقه کرد و میل به تنهایی را که از آن زمان هنوز هم برجا مانده است، در من برانگیخت. گرایشی که گرچه ظاهری بس مردم گریزانه و یاسآور دارد، در واقع از دلی زیاده مهربان، زیاده باعاطفه و زیاده حساس سرچشمه میگیرد که چون نمیتواند موجودی همچون خود بیابد، ناگزیر به خیالپردازی روی میآورد.
در باب حال و روز تاسف آور این روزگار این سرزمین، همواره اسامی مختلفی از جانب افراد، به عنوان مسبب اصلی، مطرح شده و مورد لعنت و نفرین قرار گرفته و میگیرد، اما به شخصه تصور میکنم هیچ نام و هیچ شخصیتی در تاریخ این سرزمین به اندازه شاه اسماعیل صفوی، آنچه حتی امروز در این کشور میگذرد را بنیان گذاری نکرد . شاید و البته که تنها به عنوان یک حدس و گمان، شاید اگر چنین شخصی در تاریخ ایران وجود نداشت، امروز سرنوشت این کشور بسیار متفاوت از آنچه هست، میبود.
کوتاه، مختصر و در یک پاراگراف در رابطه با او میتوان گفت؛ شاه اسماعیل کسی بود که از سنین نوجوانی مدعی ارتباط با عالم غیب بود و خود را ماموریت یافته از جانب خدا برای گسترش تشیع میدانست. او در این راه خون های زیادی ریخت چنان که به عنوان مثال پس از رسیدن به حکومت، به دستور او، قزلباشان هرکسی را که کمترین بی علاقگی نسبت به تشیع نشان میداد میکشتند. او بعدها بر این عقیده بود که حکومت او مقدمه ظهور امام زمان خواهد بود و هم او و هم سلاطین دیگر صفوی بر این عقیده بودند که حکومت آنها متصل به حکومت امام زمان خواهد بود و روزی آنها این اختیار را به امام غایبشان خواهند سپرد. شاه اسماعیل برای صوفیان قزلباش در حکم خدا و مظهر قدرت و کمال و شکست ناپذیری بود، اما شکست چالدران به افسانه شکست ناپذیری و الوهیت او پایان داد و از طرفی خود شاه را چنان دچار افسردگی کرد که در نوشیدن شراب دچار افراط شد. نکته جالب در مورد شاه اسماعیل صفوی این است که خود، پایبندی چندانی به احکام مذهب تشیع دوازده امامی نداشت!
یکی از جهانگردان اروپایی به نام سانسون در سال ۱۶۶۷ میلادی در مورد او مینویسد:
«گمان نمیکنم در هیچ کجای جهان حکومتی به اندازه حکومت شاه ایران، اختیار مال و جان رعایایش را در دست داشته باشد!»
پ ن: و چهار قرن بعد، همه چیز، همچنان... حتی جملات سانسون!
سیر قهقرایی: بازگشت به عقب، پس رفتن
در روانشناسی به حالتی اطلاق میشود که شخص از سر درماندگی به مراحل قبل از رشد کنونی خود بازمیگردد.