_ در یک جامعه تماما فاسد، فضیلت اخلاقی بیهوده است.
_ چگونه است که انسان های شرور در راه سرنوشت خود، به جای خار، با گلهای سرسبز طرف هستند و راه برای آنها همیشه هموار است؟!
_ _ او به من گفت: تیریز عزیز، من همه راهها را امتحان کرده ام و میدانم روح نابود شده چه کارهایی انجام میدهد. اگر این بدبختان کمی فرصت شغلی داشته باشند یا کمی به بهتر شدن شرایط زندگیشان امیدوار باشند، آنگاه همین موارد به آنها کمک میکند تا در برابر رشوه ها و دستورات من مقاومت کنند و تسلط من بر آنها کاهش مییابد. من با استفاده از قدرتی که در دست دارم کاری میکنم قیمت کالاهای اساسی افزایش پیدا کند و طبقه فقرا وسیعتر شود. از طرفی فرصتهای شغلی را از آنها سلب میکنم. اینکار باعث میشود که شرایط زندگی و حتی زنده ماندن بر آنها سخت شود. اینگونه فقرا موم دست میشوند و به هرکاری تن میدهند.
_ محاکمه یک بدبخت که نفوذ و حمایتی ندارد، در این سرزمین در سریعترین زمان ممکن انجام میشود. در این سرزمین فقر و بدبختی برای محکوم کردنت کافی ست.
_ به شما میگویم خانم؛ دست الهی به تازگی من بی گناه را مجازات کرده بود اما در مقابل دستان یک جنایتکار به کمک من آمد!
_ ادیان چیزی جز ابزار برده کردن ضعیفان برای قدرتمندان نبوده اند. اگر چنین نیست پس بنظرت کار ادیان چیست؟ افراد قوی میتوانند خودشان را در پشت احکام یک خدای دروغین پنهان کنند و بگویند ما از طرف خدا میخواهیم قوانین را به اجرا در بیاوریم. آیا مذاهب برآمده از چنین نیرنگی شایسته احترام هستند؟ آیا تنها یک دین وجود دارد که اثری از حیله و حماقت در آن وجود نداشته باشد؟ چگونه ممکن است مردان باهوش بتوانند به گفته های مبهم و به اصطلاح معجزات بنیانگذار پست این عقاید ترسناک معتقد باشند؟ تا به حال کسی مانند این فریبکار، سزاوار خشم عمومی بوده است؟
_ آیا آن خدا نمیتوانست قلب انسان را به گونه ای بیافریند که نیازمند هیچ پیامبری نباشد؟ میتوانست سرتاسر عالم را پر از خودش کند، اینگونه تمام عالم او را میدیدند و همه او را پرستش میکردند. اما اینکه خواسته های خود را فقط در گوشه ناشناخته ای از آسیا اعلام کند و بعد متعصب ترین و خرافاتی ترین مردم را به عنوان پیروان خودش انتخاب کند و در نهایت یک انسان پوچ را نماینده خود کند بسیار مضحک است. ترجیح میدهم هزار بار بمیرم تا اینکه به آنها ایمان بیاورم. اگر الحاد شهید بخواهد، کافی است ندا دهد. خون من آماده جاری شدن است!
_ آه تیریز، این فضائلی که از آن صحبت میکنی برای تو سودی هم داشته است؟ آیا تا به حال برای این همه فداکاری که کرده ای کسی تو را تشویق کرده است؟ کسی به تو دلداری داده است؟ پایان تو نزدیک است...
_ آه ای آسمان ها! پس بالاخره به این شهر رسیدم. شهری که باور داشتم در آن خوشبخت میشوم. دریغا! انسان چقدر فریب خواسته هایش را میخورد...
_ برای اینکه حس پشیمانی را در خودت خفه کنی، کافی ست یک عمل فاسد را چندین بار تکرار کنی! البته بهتر آن است که حتی هربار عمل خودت را فاسدتر کنی و خواهی دید که عقل و عادت، حس پشیمانی را از بین میبرد...
_ او به من گفت: اگر خدایی بود، من معتقدم که شر کمتری در جهان وجود داشت. من معتقدم اگر شر وجود دارد، پس خود خدا آن را به وجود آورده است و این یعنی خداوند یک موجود وحشی است. اگر هم نمیتواند جلوی شر را بگیرد، پس یک موجود ضعیف و ناتوان است...
_ وقتی در جامعه ای که کاملا فاسد است قدم در راه فضیلت میگذاری دائما شکست خواهی خورد. تنها تکیه شما بر این است که خدا انتقام خواهد گرفت، اما فقط خودت را فریب میدهی تیریز! آن خدایی که تو از آن نام میبری تنها زاییده ذهن توست و فقط در اذهان دیوانگان یافت میشود. خداوند، مفهومی شبحوار است که توسط شرارت انسانها اختراع شده تا اینگونه گروهی بر گروه دیگر مسلط شوند. خدا یک سلاح است، سلاحی برای برتری و تسلط بر مردم. بزرگترین خدمتی که میشد به بشر کرد این بود که گلوی اولین شیادی که خودش را نایب خدا میدانست بریده شود. همین یک قتل کافی بود تا خون انسان های بیشماری حفظ شود.
_ عجب موجود بدبختی بودم! لحظه ای شادی بلافاصله جایش را با غم عوض میکرد. گویی قرار نبود که من طعم شادی را بچشم. هرگاه به شادی نزدیک میشدم، رنج و عذاب از پی آن میآمد...
_ این کارهایی است که انسانها با من کرده اند. این چیزی ست که از بودن با انسان ها یاد گرفته ام. آیا تعجب آور است که روح زخمدیده من آرزو دارد که دیگر با انسانها هیچ ارتباطی نداشته باشد؟
حدود ده سال پیش در یکی از پستهای این وب در رابطه با اثرات تحقیر در محیط های کاری مطلبی را نوشته بودم. از تجربه ای که نشان میداد چطور یک کارفرما با تحقیر زیردست یا زیردستان خود میتواند طناب دار را به گردن حرفه شخصی خود بیندازد، چرا که به طور طبیعی پس از ارتکاب این عمل میباید در انتظار دزدی، کم کاری، بی مسئولیتی یا حتی عکس العملهای به مراتب ویران کننده تری از جانب کارکنان خود باشد. از اینکه در واقع فرد ((تحقیر کننده)) چگونه بی آنکه از تبعات رفتار و گفتار خود آگاهی داشته باشد، علاوه بر ایجاد زخمهای عمیق در روح و روان شخص مقابل، در گذر زمان خشاب اسلحه ای را که قرار است به سمت خودش گرفته شود پر میکند. آن زمان نوشته بودم از نگاه من این کلمه _ تحقیر _ ویرانگرترین کلمه در لغتنامه هاست. چه از نظر آثار دردناکی که در لحظه به جا میگذارد، چه از نظر آثاری که تا پایان عمر با شخص، همراه خواهد بود و چه از نظر واکنشی که به طور معمول، روزی، در جایی، توسط فرد تحقیرشده شکل خواهد گرفت... امروز با گذشت سالها هنوز هم گمان میکنم هیچ کلمه ای در دنیا ویرانگرتر از این کلمه نیست. تفاوتی نمیکند؛ تحقیر گفتاری یا تحقیر رفتاری، هر دو به یک اندازه ویرانگرند.
((ژان امری)) اسیر اتریشی یهودی نازی ها عنوان می کرد، زمانی که تحقیری همه جانبه بر جسم و شخصیت یک فرد تحمیل میشود، ارتباط او با جهان برای همیشه، قطع میشود و او زندانی همیشگی وحشت خواهد بود. کما اینکه ژان امری، خود، پس از جنگ و آزادی، به رغم آنکه ازدواج کرد، شغلی مناسب یافت و مقالات بسیاری نوشت، پس از ۳۵ سال جنگ مداوم با خشم و ناامیدی، عاقبت بواسطه خودکشی به زندگی خود پایان داد... و فئودور داستایوفسکی میگوید: «من به رغم بزرگواری ام و با آنکه انتقام جو نیستم، حافظه ام در رابطه با جراحات و تحقیرها، بسیار قوی است. نمیدانم دیگران هم اینطور هستند یا خیر؟»... سوالی که بنظر میرسد پاسخ آن روشن است.
تحقیر، چه از جانب حکومت بر مردم تحمیل شود، چه از جانب یک صاحب کار به زیردست خود، چه از جانب یک مدیر یا معاون مدرسه به دانش آموز و چه از جانب یک فرد به فرد مقابل خود در یک رابطه عاطفی یا دوستانه... در هرحال خشم سرکوب شده ای را منجر میشود که مانند یک بمب ساعتی همراه با شخص یا اشخاص است. حس انتقام جویی که پیوسته در درون شخص بیدار مانده با تداوم رفتار تحقیر کننده، عاقبت کار را به مرحله تحمل ناپذیری و واکنش میکشاند و در این راه، به طور معمول، خشونت، میتواند کوتاهترین مسیر برای اعلام یا بازگرداندن عزت نفس، برخاستن و بازگشتن باشد.
آری! ((کینه)) بزرگترین محصول تحقیر است. محصولی که در هرحال قربانی خواهد گرفت چرا که در خوشبینانهترین حالت، حتی اگر عاقبت به گرفتن انتقام از تحقیرکننده منجر نگردد، به خودویرانی تحقیرشونده ختم میشود.
***
* عنوان مطلب از کتاب آناکارنینا اثر تولستوی
_ جوان به خواندن کتاب تاریخ پرداخت و تاریخ او را اندوهگین ساخت. دنیا در نظر او بسیار شریر و بدبخت جلوه کرد... و تاریخ جز پرده ای از جنایات و بدبختیها نیست. خیل مردمان معصوم و صلح طلب همواره بر این صحنههای وسیع نمایش نابود میگردند و شخصیتها چیزی جز جاه طلبان فاسد نیستند. گویی تاریخ اگر به صورت تراژدی نباشد، خوشایند نیست و اگر با هوی و هوس و تبهکاریها و نامرادیهای بزرگ بشری آب و رنگی به آن داده نشود، میمیرد.
ای خواجه! زوالِ کرّ و فر نزدیک است
افسردنِ شعلهی اثر نزدیک است
چون شمع، فروغت چهقَدَر خواهد ماند؟
ای کرمکِ شبتاب! سحر نزدیک است...
_ بعضی از آنها عمیقأ آگاهی دارند، در حال حمایت از چه نوع سیستمی هستند. برای این دسته که بدون استثنا، به طور مستقیم و غیرمستقیم در حال ارتزاق از این سیستم فاسد هستند، مسئله پرداختن به اخلاقیات و فضائل انسانی در درون خودشان حل شده است. به این شکل که ((این حرفها سیری چند؟))
_ بعضی از آنها به طور مداوم با ((شک و شبهه)) میجنگند. به این شکل که حقایق موجود در جامعه آنها را به اندازه کافی قانع میکند که در حال دفاع از شر مطلق هستند اما از سوی دیگر تاثیر محیط خانوادگی و جوی که در آن پرورش یافتند و حرفها و استدلال های مداوم انسان های نزدیک آنها، یک جنگ ادامه دار و تمام عیار درونی را برای آنها رقم میزند.
_ بعضی از آنها حقیقتا افرادی هستند که در شرایط عادی و زندگی روزمره حتی از لگد کردن یک مورچه یا ضایع کردن کوچکترین حقی از انسان های دیگر امتناع میکنند. اینها اما بواسطه شستشوی مغزی و یا تاثیر بمباران رسانه ای و البته به کار گرفتن برخی فنون حکمرانی پانصد سال قبل ماکیاول توسط سیستم کنونی، دفاع از سیستم با تمام ضعف هایش را مترادف با دفاع از ((مذهب)) یا ((وطن)) شان میدانند و این به شکل دقیق همان چیزی ست که سیستم موجود _ که اتفاقا هر دوی این کلمات را به ورطه نابودی کشانده_ علاقه وافری به آن دارد، کما اینکه آنها سالیان سال هرگونه مخالفت با سیستم را در حکم مخالفت با مذهب و وطن مهر زده اند.
***
... اما در هر حال چه تفاوتی میکند؟ هر سه گروه بر اثر نوع متفاوتی از جهل، به یک اندازه در یاری رساندن به حرکت ویرانگر این اتوبوس به سمت مقصد سرد و سیاه خود نقش دارند. مقصدی سرد و سیاه در انتهای دره ای که سالهاست هرچه بیشتر به قعر آن نزدیک میشویم، از جانب سیستم به شکل توهین آمیزی، اصرار بیشتری برای وانمود کردن آنکه به راس قله نزدیکیم صورت میگیرد.
شهر خاموش و خسته است. طولانی ترین چراغ قرمزش، که روزانه از هزاران نفر فحش میخورد، در نیمه شب، معصومانه از روبرو نگاهم میکند، خمیازه میکشد و سبز میشود... غرق شدن میان گذشته در خیابان های خالی و تاریک، همراه با یک موسیقی خیال انگیز، یک ترانه ناب؟!... اینبار دیگر نه ... مردی که همه عمر بواسطه خاطره بازی نمرده بود، حالا دیگر با خاطره بازی هم زنده نیست.
در سکوت ادامه میدهم. آخرین چراغ را رد میکنم. همراه با سیگار دود میشوم. می رسم. پیاده میشوم. سرمای بیرون به سرمای درونم پیوند میخورد. خانه خاموش و خسته است؛ من خسته تر، خاموش تر... سرم را به شانه خودم میگذارم و کلید طلایی خواب را در قفلهای سرد بیداری میچرخانم.